تبليغاتX
تنهایی

با صفحه هات کاغذ بازی می کنم

بازی را دوست دارم زیرا ورق بازی را مدیون دنیا هستم
وقتی زندگی اولین قدم را به من آموخت
یک ورق کم شد از عمر زندگی
ورق اول امید بود
امید در خطه زندگی
ورق دوم صداقت بود د ر صفحه روزگار
ورق سوم معرفت بود در صفحه تقدیر
اما با نسیم زندگی ورق ها ی عمر زندگی نیز کم می شد
اما هیچ کس نمی دانست ورق نفرت کجاست
ورق جدایی، ورق عشق، ورق گذشت
زندگی لمس کردن واژه ها بود
بی پرده و گاهی با پرده
اما برای ماندگار شدن اجبار زندگی لباسی با پرده روبروی عمر زندگی قرار داد
ورقی به نام نقطه راز ورقی به نام نقطه انتها
کاش در خطه ای قرار می گرفتم بدون واژ ه گان
تا هرگز از بیش از 3 ورق عبور نمی کردم
امید
معرفت
صداقت
اما بازی روزگار بازی جالبی نیست
بازی از خود گذشتن بازی در خود فرو رفتن است
برای رفتن و ماندنش رازی جز گذر از خود وجود ندارد
و این تنها گوشه ایی است از ماندن
گوشه دیگر همیشه با یک علامت نامعلوم در لابه لای قلب عمر زندگی قرار خواهد گرفت
بدون هیچ .............................................؟؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت [ بازگشت به بالا ]

، -

دل بستیم ،-

 گره  خوردیم و عاقبت گسسته خواهیم شد ،

تنهاخواهیم رفت و تنها  خواهیم ماند ،

کسی چه می داند :-

شاید در آن سوی مرگ نقش تنهایی به پایان رسد .

من گله از رفتن تو ندارم ولی ازرفتن تو فریاد ...-

از من آزرده مشو ،-

 می روم از خانه ی تو بدان عاشق و بی تقصیرم،

 تو اگر خسته ایی از دست دلم حرفی نیست ، امری کن تا بمیرم !!!-

باور کن بی صدا در باغ فریاد سر به زمان خواهم داد .-

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت [ بازگشت به بالا ]
من می ترسم

من ، من از گفتن احساس خود به دیگری می ترسم

یک بار احساس خود رو بیان کردم و غرق دریای عشق شدم

یک بار ، فقط یک بار حس خود را نمایان ساختم و باختم !

دیگر می ترسم

دیگر از گفتن حرف هایم می ترسم

می ترسم بگویم و کسی عاشقم شود !

عاشقی عیب نیست ، اما من یکی رو داشتم و باختم !

دیگر می ترسم

دیگر نمی خواهم ببازم هستی ام را

من با کسی سخنی نمیگویم تا در این میان کسی عاشق نشود

و اینگونه هست که همیشه تنهایم

همیــشه .

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت [ بازگشت به بالا ]
شعري براي تو

شعري براي تو

واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،

و کلمه ها را ،

که شاید جمله شود

و شاید معنی شود ...


دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،

دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،

و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...


چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده

چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده

و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،

و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و

بی قلم بگویی ،

تر کرده ...

همه چیز از من گرفته شده ،

نه ...

خود گرفتم ، ناخواسته ،

شاید هم خواسته ولی ندانسته ..

و ... اینک سکوت ...

بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ،

با تو که سکوتم را خواهی شنید ،

و البته دلی دارم پر از امید ،

که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..

ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،

کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،

تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :

بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام ...
واژه ها را کنار هم خواهم گذاشت و حرفها را ، تا کلمه ای سازند ،

و کلمه ها را ،

که شاید جمله شود

و شاید معنی شود ...


دوباره واژه ها بیگانگی میکنند ،

دوباره کلمه ها بوی غریبی دارند ،

و دوباره نوشته ام پر از ابهام شده ...


چقدر سخت است هنگامی که میخواهی بنویسی ، اما قلم در دستانت خشکیده

چه سخت است وقتی که حرف داری ، اما لبانت به هم دوخته شده

و چه عذاب آور ، هنگامی که دیدگانت نیز تو را همراهی می کنند ،

و اینگونه کاغذی را نیز که برایت مانده بود تا درد دلت را برایش بی زبان و

بی قلم بگویی ،

تر کرده ...

همه چیز از من گرفته شده ،

نه ...

خود گرفتم ، ناخواسته ،

شاید هم خواسته ولی ندانسته ..

و ... اینک سکوت ...

بهترین و البته تنهاترین صدایی است که می توانم با تو بگویم ،

با تو که سکوتم را خواهی شنید ،

و البته دلی دارم پر از امید ،

که سکوتم را برایت معنی خواهد کرد ..

ای صاحب سکوتم مرا بنگر ،

کسی تو را می خواند که نه رویی برایش مانده که بگوید و نه می تواند بگوید ،

تنها سکوتی را که برایش مانده تقدیم تو می کند و می گوید :

بیا که با شمارش ثانیه ها به انتظارت نشسته ام .

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 

                                                         

                                                                  

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]
** حکایت دل **

** حکایت دل **



برای آنها که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه مانده اند و دلهای غمگینی که آنها را راندند، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. زندگی شیبی ست و عشق سیبی است.



قرار نبود کسی فقط بگوید دوستت دارم، قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند .....


من و تو دور از هم می پوسیم

غمم از پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو در این لحظه های دلهره ست ...
بیایید الان که به هم نیازمندیم کنار هم باشیم

*******

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه ؛ همه به دنباله کسایی هستن تا یه جورایی حلالیت بگیرن تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه نامه ها ایمیل ها و حتی پی ام ها پر میشه از کلمه هایی مثله : (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم ، من رو ببخش ، تو را عاشقانه می پرستم ، مراقب خودت باش )) اما بین این همه پیام یکی از همه تکوننده تره که ؛

(( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ))

پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد



              

 


از صدای سخن عشق نديدم خوشتر

یادگاری که در اين گنبد دوار بماند

ای که می پرسی نشان عشق چيست عشق چيزی جز ظهور مهر نيست

عشق يعنی مهر بی چون وچرا ؛ عشق يعنی کوشش بی ادعا

عشق يعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق يعنی رفتن با پای و سر

عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعنی جان من قربان اوست

عشق يعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو

عشق يعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق يعنی بوسه بی شهوتی

عشق ، يار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی

عشق يعنی دشت گلکاری شده ؛ در کويری چشمه ای جاری شده

يک شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امکان با يک گل بهار

در خزانی برگريز و زرد وسخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت

عشق يعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن

عشق يعنی زشتی زيبا شده ؛ عشق يعنی گنگی گويا شده

عشق يعنی مهربانی در عمل ؛ خلق کيفيت به زنبور عسل

عشق يعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اينهمه ديوار باش


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]

عشق آزاد و رها

يك صخره را در نظر بگيريد شما با چكش و تيشه و قلم به جانش مي افتيد و او ذره اي تغيير نمي پذيرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همين صخره با دانه علفي كه از درون خودش سعي دارد راهي به بيرون بيابد مي شكند. عشق مثل اين علف بايد از درون صخره از دل انسان راهي به بيرون بيابد والا شما با سعي و كوشش نمي توانيد در دل هيچ كس نفوذ كنيد مگر خودش اجازة عبور را به شما بدهد.

                       *****************************

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم


ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]
هميشه نگاه تو به دنبال کسی است که نگاهش در پی ديگريست




هميشه نگاه تو به دنبال کسی است که نگاهش در پی ديگريست.
سلام:
برای هضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است، دست کم بايد چند نفس عميق کشيد و به تمام قد در برابر خاطره ات ايستاد و تعظيم کرد و شکست و نوشت.
تمام اين کارها را کرده ام و حالا واجد شرايطم برای از تو نوشتن.

گيريم که سلام، به فرض که حالت را بپرسم، سراغت را بگيرم، گدائی ات کنم، پرستشت را نقاشی کنم، شعرت کنم، قابت کنم، کتابت کنم.. وقتی آنگونه ای که نبايد باشی هستی، چه فرقی ميکند.
وقتی جواب دلم برايت تنگ شده، خواهش ميکنمی ست که برای غريبه ترين رهگذر ها هم خرجش نميکنی، چه کنم؟

دمدمه های صبح بيايم زير پنجرهء اتاق پر از هالوژنت جار بزنم که: وای زيبا، همسايه های ديوار به ديوار زيبا، اهالی کوچهء زيبا، من ديوانهء روی ماه اون هستم، راضی ميشوی؟
نه راضی که نميشوی هيچ، نهايت لطفت فريادی ست با طعم خواب و چاشنی غضب که نوش جان ميکنم و معلوم نيست برايم چه تصميمی ميگيری و ميگوئی کجا بروم.

اينها اصلاً مهم نيست، من از ديد تو مثل کسی هستم که از اقبال بلند، در سی اسفند يک سال تمام کبيسه به دنيا می آيد و هر چند سال يکبار به طور اتفاقّی تولّدش ميشود و اينکه کسی اصلاً يادش باشد يا نباشد قضيهء ديگريست چه برسد به تبريک و اين حرفها.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]

اگر کسي را دوست داشته باشي ،نمي توني توي چشم هاي اون زل بزني... نمي توني دوريش را تحمل کني... نمي توني بهش بگي که چقدر دوستش داري... نمي

توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري ... واسه همينه که عاشق ها ديوونه ميشن

 

 

 

............................................................................................

 

دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب میفروخت

مردم دورش جمع شده بودند
هیا هو می کددند وهول می زدند
و بیشتر می خواستند

توی بساطش همه چیز بود
غرور حرس دروغ خیانت جاه طلبی وووو

هر کس چیزی می خرید ودر ازایش چیزی میداد
بعضی در عوضش تکه ای از قلبشان را میدادند

بعضی پاره ای از روحشان را
بعضی ایمان وازادگیشان را

شیطان می خندید ودهانش بوی کند جهنم میداد

دلم می خواست تمام نفرتم را تو صورتش تف کنم

انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید وگفت من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام

و ارام نجوا میکنم نه قیل وقال می کنم ونه کسی رو مجبور میکنم چیزی از من بخرندمی بینی ادمها خودشان دورم جمع شده اند

جوابش را ندادم ان وقت سرش را نزدیک اورد
و گفت :البته تو فرق داری تو زیرکی ومومن

زیرکی و ایمان انسان را نجات می دهد
اینان ساده اند گرسنه و فریب می خورند

از شیطان بدم می امد اما حرفهایش شیرین بود
گذاشتم حرف بزند وهی گفت وگفت وگفت

ساعتها کنار بساطش نشستم تا چشمم به
جعبهءعبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود
دور از چشم شیطان ان را بر داشتم ودر جیبم گذاشتم

با خود گفتم بگذار یک بار هم شده کسی از شیطان چیزی بدزدد بگذار یک بار او فریب بخورد

به خانه ام امدم ودر کوچک جعبه عبادت را باز کردم
توی ان اما جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاقم ریخت فریب خورده بودم فریب .

دستم را روی قلبم گذاشتم نبود فهمیدم ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام تمام راه را دویدم

تمام راه لعنتش کردم تمام راه خدا خدا کردم
می خواستم یقه نامردش را بگیرم
عبادت دروغیش را توی سرش بکوبم

و قلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم شیطان اما نبود
ان وقت نشستم وهای های گریه کردم
اشکهایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلیم را با خودم ببرم که صدایی شنیدم صدای قلبم را

همان جا بی اختیار به سجده افتادم
و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود






 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]
عيد روبه همتون تبريک ميگم

سلام دوستان عزيز و خوبم

اين عيد بزرگ و بهار رو به همتون تبريک

ميگم عيد و بهاري که به


تحول دلهاتون منجر ميشه

از خدا ميخوام که برگهاي نا اميدي در دلتون تبديل به شکوفه هاي معطر اميد بشه





از خدا ميخوام که به عنوان عيدي به تمام ارزوهاتون جامه عمل بپوشه



از خدا ميخوام که ريشه هاي کينه در دلتون بخشکه



و درخت دوستي به شکوفه بشينه





عيد همتون مبارک خواهر کوچيکتون ریحانه



ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]



آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست ، بخند


فکر کن درد تو ارزشمند است، فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ، بخند


آدمک نغمۀ آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ، بخند



اين شعر ممكنه تكراري باشه ولي واقعا پيامش زيبا بود اميدوارم هميشه حتي موقع مشكلات لبخند بزنيد

پايدار باشيد


 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 پادشاه ستمگر و زبان باز کردن کودک در آتش

ناچیزبهترین
سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد
هرکه او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی
نیکوان رفتند و سنت­ها بماند وز لئیمان ظلم و لعنت­ها بماند

شاهی حق ستیز بتی نهاد و در کنارش خرمنی آتش، که هر کس بت را سجده کند برهد وگرنه به آتش افکنده شود. آن شاه در واقع بنده و برده­ی نفس خود بود که مردم را به بندگی بت می­کشید و اگر نمی­پذیرفتند در آتش می­افکند.

چون سزای این بت نفس، او نداند از بت نفسش ، ‌بتی دیگر بزاد
مادر بت­ها بت نفس شماست زآن­که آن بت مار و این بت اژدهاست
بت شکن سهل باشد، نیک سهل سهل دیدن نفس را جهل است ، ‌جهل
صورت نفس ار بجویی، ای پسر قصه ی دوزخ بخوان با هفت سر
هرنفس مکری و در هرمکر ازآن غرقه سد فرعون با فرعونیان
در خدای موسی و موسی گریز آب ایـمـان را ز فـرعـونی مریز
دست را اندر احد و احمد بزن ای بـرادر ، ‌وارَه از بوجهل ِ تــن

در این میان مادری را با کودکش نزد بت آوردند و امر به سجده کردند، مادر نپذیرفت. کودکش را به زور از آغوشش ربودند و در آتش افکندند. مادر برای نجات فرزند خواست بت را سجده کند. کودک در آتش زبان باز کرد و فریاد زد :

اندر آ ای مادر،‌ اینجا من خوشم گرچه در صورت میان آتشم
اندر آ، اسرار ابراهیم بین کو در آتش یافت سر و یاسمین
اندر آ مادر به حق مادری بین که این آذر ندارد آذری
اندر آ و د‌یگران را هم بخوان کاندر آتش شاه بنهادست خوان
اندر آیید ای همه پروانه وار اندرین بهره که دارد سد بهار

وقتی مادرش، صدای شادمانه­ی کودک را شنید، دیگر شک به خود راه نداد و خود را در آتش افکند در حالی که فریاد می­زد : بیایید و در آتش،‌ گلستان را ببینید.
حال مردم دگرگون شد، شعله­ی عشق الهی در درونشان سرکشید، شجاعت و فداکاری ایمان افزون گشت.

خلق خود را بعد از آن بی­خویشتن می فکندند اندر آتش مرد و زن
بی­موکل،‌بی کشش از عشق دوست زآن­که شیرین کردن هر تلخ از اوست

آن­چنان مردم از عشق دوست، خود را در آتش می­افکندند که شاه ستمگر و سایر خون آشامان اطراف او، شرمنده و پشیمان شدند. مومنان پایدارتر شدند و بدکاران ناتوان­تر، و این امری حقیقی است که هر کشنده­ای با شمشیر خود کشته می­شود، ‌هر مارگیری خود با زهر مار می­میرد، ‌هر چاه کنی خود به چاه می­افتد، هر زندان کننده­ای خود روزی به زندان خواهد افتاد. مولانا می­گوید ای آتش، ‌خاصیت تو سوزاندن است پس چرا اینان را نسوزاندی ؟!

چون نمی­سوزی چه شد خاصیتت یا ز بخت ما دگر شد نیتت ؟
می نبخشایی تو بر آتش پرست آن­که نپرستد تو را او چون برست!؟

آتش به زبان حال گفت : من همان آتشم و کارم سوزندگی است بیا درون من امتحان کن. بنگر که چگونه می­سوزاندت. اما این­که آن­ها رانسوزاندم دلیل دیگر دارد و آن اینکه من سببی به دست مسبب الاسباب هستم،‌ ابزار دست آفریدگار خویشم اگر بخواهد بسوزانم می­سوزانم و اگر بخواهد آبم کند و گر گلستان کند گستانم، ‌همان­طور که سگ­های نگهبان به دستور صاحبشان کار می­کنند، اگر بخواهد حمله می­کنند ویا سر می­سایند.
همچنین در درون خود بنگر که همان آتش طبع و نفس که تو را رنجه می­دارد و غمگین می­کند گاه شادی می­آورد. پس :

چون­که غم بینی تو استغفار کن غم بر امرخالق آمد کار کن
چون بخواهد عین غم شادی شود عین بند پای ، آزادی شود
آب حلم و آتش خشم ای پسر هم ز حق بینی چو بگشایی بصر

پس از آن به شاه گفتند : حالا که این معجزه را از این مسیحیان بی­گناه دیدی دیگر از کشتن آن­ها درگذر، اما او بقدری مغرور و غافل بود که مانند دیگر دیکتاتورها این نصیحت را گوش نکرد و بر لجبازی خود افزود، آن وقت بود که قهر الهی به عنوان لطف بر مظلوم رسید و آتش به اندازه­ی چهل گز شعله­ور شد و شاه و یاران ستمگرش را سوزاند.

اصل ایشان بود آتش ز ابتدا سوی اصل خویش رفتند انتها

آری هرکس به اصل خویش برمی­گردد، مومن به نور و غیر مومن به نار. هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

 دل من

دل من دست بردار ديگه بسه انتظار

ديگه دل اسمشو تو به ياد من نيار

اون ديگه نمياد عمرتو هدر نكن

دل من دل من منو در به در نكن

دل من ديگه بسه آخه اونكه ميخواي تو ديگه نمياد

بايد بدوني كه يه روزي دوباره اون اگه بياد

اونوقت ميبيني كه اون ديگه حتي تو رو ديگه نميخواد

دل من اينجوري آخه تنها ميموني

دل من غم تو واسه من خيلي تلخه

ميدونم تنهايي آخه تنهايي سخته

دل من اگه ما عشقو از سر نگيريم

يه روزي منو تو هر دو تنها ميميريم

دل من اون ديگه نمياد بهتره عاشق بشيم باز دوباره منو تو

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 اگه کسی رو دیدی که وقتی داری رد میشی برمیگرده و نگات میکنه ... بدون براش مهمی

اگه کسی رو دیدی که وقتی داری میوفتی برمیگرده و با عجله میاد به طرفت... بدون براش عزیزی

اگه کسی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده و نگات میکنه ... بدون براش قشنگی

اگه کسی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی میاد باهات اشک می ریزه ... بدون دوستت داره

اگه کسی رو دیدی که وقتی داری با یکی حرف میزنی ترکت میکنه ... بدون عاشقته

و اگه کسی رو دیدی که توی تنها ترین تنهاییت برگشت و کنارت موند... بدون که نتونست فراموشت کنه....

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط مهتاب خانم در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت [ بازگشت به بالا ]
http://asadream.us